داستانکهای مهاجرتی

آدمهای اسپایسی اطراف من


ما آدما چقدر در روز نسبت به اطرافیانمون قضاوت می کنیم؟ تا وقتی توی ایرانیم نسبت به همسایه و فامیل و دوست و آشنا؛ وقتی هم که میایم بیرون از ایران، قرار میگیریم بین آدمهای ملل مختلف و فضا باز تر و بازتر میشه برای قضاوتهای فرهنگی، قومیتی، سیاسی و .. و همه جوره هم در همه زمینه ها فعالیت و اط لاعات داریم و مقایسه می کنیم همه طیف آدمها رو و الحمد لله که خودمون و ارق ایرانی بودن و ژن ایرانیمون رو به همه غالب می دونیم و نژاد برتر هم هستیم انگار… ما که وارد این ولایت شدیم دوست و آشنا بهمون نصیحت کردند که وایتها خوب و بد دارن ولی  نمیشه تشخیص داد نظر بدهاشون نسبت به آدم چیه؛  چاینیزها تا وقتی کاریشون نداشته باشی باهات کاری ندارن. با ایرانیها کاری نداشته باشی ها همه زیرآب زنن!!! یه مشت از خودراضی که دایم به فکر چشم و هم چشمی هستند و خاله زنگ بازی!!!! حتی توی اجتماعشون سعی کن خونه نگیری و باهاشون دوست نباشی…..هندیها رو تا میتونی ازشون دور باش که چه باهاشون کار کنی و چه نکنی زیرآبت زده است. بلک ها عقده ای هستند چون همیشه بهشون ظلم شده!!!

من هم بنوبه خودم از این قانون مستثنی نبودم؛ مقایسه می کردم آدمهای نژادها و کشورهای دیگه رو و برچسب می گذاشتم روی هرکدومشون. البته باید این رو متذکر بشم که به هرحال تفاوت فرهنگ وقتی با آدمهای کشورهای مختلف در تعامل باشی خیلی محسوسه و نمیشه منکرش شد و شاید قشنگی زندگی در کشورهای دیگه در صورتی که خودمون رو با جامعه درگیر کنیم و نخواهیم که دور باشیم از مردم، به همین باشه. اینکه بتونی با هرنژاد و مسلکی دم خور بشی و تعامل داشته باشی و قوانین فردیشون رو بپذیری می تونه نشون بده که چقدر جا افتادی در این اجتماع!!!!

البته تجربه بمن نشان داد که همین روابط در خصوص دوستی و رابطه های کاری میتونه متفاوت باشه…

ولی بحث قضاوت های ذهنی ما موضوع متفاوتیه که بیشتر باید راجع بهش فکر کرد.

ما محله مون رو عوض کردیم و اومدیم منطقه ایرانیها و تا حالاش که خدا رو شکر چیزی ندیدیم ازشون. البته باید بگم من زیاد اهل رفت و آمد با همسایه ها نیستم ولی همسایه ایرانی ما خیلی خوبن. هرکمکی از دستشون بربیاد مضایقه نمی کنن.

ما رفتیم سر کار و منیجر من ایرانی از آب در اومد. خانم خوبی که همیشه هوای من رو داره البته تا حالا که داشته 🙂

ما رفتیم سر کار و همکارهای ما نصفشون هندی از آب در آمدن. هرروز هرچی می آوردن با من هم شریک می شدن چون بهشون گفته بودم غذای هندی دوست دارم. هرچی می دونستن بهم یاد دادن حالا کم و زیادش با خودشون. کمکم کردن؛ راهنماییم کردن؛ و از زندگیهاشون برام گفتن…

هندی ها آدمهایی هستند که میشه خیلی چیزها ازشون یاد گرفت؛ نگاه ریلکسی که به مسایل دارن و دوری وسواس گونه شون از غذاهای فرآوری شده بنظر من مهمترین چیزیه که میشه ازشون یاد گرفت. آدمهای اسپایسی اطراف من ، همانهایی که حتی غلات صبجانه را با چیلی چاشنی دار می کنند هرروز قصه جدیدی برای گفتن دارند و من یاد گرفتم که قضاوتشان نکنم و از بودن در کنارشان شاد باشم شاید فردا جای دیگری باشم در کنار آدمهای دیگر…

کاش درس مهم زندگیمان همین باشد که مردم را به قضاوت ننشینیم و بیشتر از بودنشان لذت ببریم…


در خصوص این مطلب نظر دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *